تبلیغات |
جملات عاشقانه جدید ترین جملات عاشقانه و رمانتیك درباره وبلاگ مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان برچسبها آمار وبلاگ شنبه 27 شهریور 1389 :: نویسنده : مازیار
دکتر علی شریعتی طنین آوای من اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ، گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند اما شعرهایم را که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام، بردارند و بی آن که بخوانند ، همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام صومعه ای هست کوچک و زیبا و روحانی و مجهول ، به آن جا بسپارند . چه در همین صومعه است که من از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم و به درون آن پناه می بردم. همین جا بود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم در برابر سر در آن که به رنگ دعاست ، گرم ترین و پرخلوص ترین سروهاهای عاشقانه ام را خاموش زمزمه می کردم. و نغمه ی مناجات من ، از چشم های پر اسرار مناره ای باریک و بلند آن در آستانه ی هر سحرگاه و در دل هر شامگاه و در بهت غمگین و اندوهبار هر غروب در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرور تنهایی من می پیچید. و همواره انعکاس طنین آن در این دره ، گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ، می گردد و می پیچد و می خواند. حتی اگر برای همیشه خاموش شوم، حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ، و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ، آری حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ، حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ، طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست ، همواره در این کوهستان خواهد پیچید ! دکتر علی شریعتی سه هم زبان در زیر این آسمان می بینم که عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ، با هم تنهاییم . و زمان ، ما سه هم زبان را نیز یک در حصار قرنی جدا زندانی کرده است ! دکتر علی شریعتی احساس من اکنون احساس می کنم ، بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ، تنها مانده ام . و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ، این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است . و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین . دکتر علی شریعتی با لاله که گفت از دیده به جای اشک خون می آید دل خون شده ، از دیده برون می آید دل خون شده از این غصه که از قصه ی عشق می دید که آهنگ جنون می آید می رفت و دو چشم انتظارم بر راه کان عمر که رفته ، باز چون می آید ؟ با لاله که گفت حال ما را که چنین دل سوخته و غرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه جان سوز ای شمع کز صحبت تو ، بوی جنون می آید دکتر علی شریعتی درخت های تشنه ای ابر بهارین ! که ناگهان با اشک های نگون سار بر روی این باغ خیمه زده ای و غرش می کنی ، برق می زنی ای ابر بارانی ، ای باران اردیبهشتی ، تو نمی فهمی! درختان این باغ همه تشنه اند . ما درخت های این باغ پژمرده ی پامال زمستان ها همگی تشنه ایم . تشنه بارانیم . به جوی های خشکی که از پای ما می گذرند منگر . این جوهای بزرگ ، آب ندارند. آب دارند اما به ریشه ما نمی رسند. به ریشه ما می رسند اما آب هایی شوذ و تلخ و آلوده اند ! ما همه ی درخت های این باغ در کنار این جوی های پر آب همچنان تشنه ایم، تشنه بارانیم ، گرد و غبار سال ها را از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلود ما بشوی ! ما را بنواز ! ما نیز همچنان درخت پنهانی درون باغ می توانیم بشکفیم ، از نو بشکفیم. برگ های پیر سال های پیش را بریزیم و ناگهان در زیر نوازش های تو ، به شکوفه بنشینیم . ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم. شور و شوق صد جوانه با من است ، با ما است . ای پاره ابر مهربان که بر روی آن درخت می باری ، دامنت را بگستران ! بر سراسر این باغ خیمه زن ! درختان باغ را همه در آغوش باران های نوازشگرت گیر ! نوع مطلب : اشعار و نوشته های دكتر علی شریعتی، برچسب ها : دكتر علی شریعتی، اشعار دكتر علی شریعتی، جملات عاشقانه، جملات عاشقانه دكتر علی شریعتی، شریعتی، جملات عاشقانه زیبا، |
||